خرید بک لینک
مادر من ، مادر من تو یاری و یاور من... +مامان نیگا باز چشام رنگش عوض شده^____^ _ کو ببینم؟!! (آیکون با نیشخند زل زدن مادر به اینجانب) آره رنگ گ.ُ. مرغی شده +:-//// _:-)))))) مادر چه مهربونه درد منو میدونه بی عذرو بی بهونه غصه برام میخونه... عمه داره از دختری تعریفمیکنه: خیلیییی ناز بود خیلییی

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 11:06

*بلاگ اسکای یک امکانی داره که بیان هنوز درکش نکرده اونم اینه که بدون عنوان هم میشه پست گذاشت*

خردرونم با شنیدن عبارت*رشد موهات خوبه باز سریع بلند میشه* شروع کرد به لگد پرونی

و چنین شد که رفتم قیچی به دست حموم موهامو زدم :-/

الان دم عیدی نشستم خشک شه میزان گند زدنمو بسنجم:-/


توصیه میکنم نذارین خر درونتون ازین غلطا بکنه

بهش یونجه بدین آروم بگیره تا عید تکون نخوره:-/

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:37

یک سوالی داشتم!!

چرا اینایی که میخوان خودکشی کنن اینقد راه های پردردیو انتخاب میکنن؟!

مثلا چرا انگشتشونو تو پریز برق نمیکنن؟!

یا مثلا لوله بخاریو شل کنن بگیرن بخوابن!


چرا مد شده دستشونو تیکه تیکه میکنن:-/ یا از بالا پرت میکنن با مخ میرن زمین کله شون بپوکه:/ یا میرن قرص میخورن دلو رودشون تا دو ساعت میپیچه به هم :/ خیلی درد داره بخدا:-/


برق گرفتگی که درد نداره سریعه ، برگشت پذیر هم نیست

والاع

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:37

امروز بعد از دوازده سال رفتم سینما:دی(تا بناگوش) فقط هم برای خوب بد جلف وگرنه هنوز هم به سینما نرفتنم ادامه میدادم بسی خندیدیم بسی خوب بود سپاس از دو قاسم ینی عاشق سام درخشانی شدم که خوب یکم دیره واسه این جلافتا:-/ + اونقد سینما نرفتم که قسمت آهنگ دارش صدا زیاد بود اذیت میکرد به الین زدم میگم کم

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:37


انقد بخند که ابرا ببارن
مقصد جاییه که غم ها نباشـن
این زندگی بهتر از ایناس
که سختی هاش منو تورو از پا درارن

هشتگ#زندگی_با_تو

^_____^

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:37

چشم تو باده ترین جام حلالیست

که هست

در مقامی که همان حال محالیست

که هست


#افشین_یداللهی

@Afshin_Yadollahi


+میدونی برای من همیشه زنده ای؟!!!!

++باورم نمیشههههه

+++به قول مهراب گلچین روزگار امسال رسما گندشو دراورده...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 1:37

تو خونه ی ما اگر شما بخواین چیزی بخورین

دو حالت وجود داره

۱. آن خوراکی یا غذا خوشمزه بوده و الین جان همه شو خورده و به دهن شما هیچی نمیرسه


۲. آن غذا یا خوراکی آنقدر بی مزه عست که حتی الین جان هم بهش لب نزده و باز هم به دهن شما چیزی نمیرسه


الین هستن

یک دائم الهانگری:-/

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 8:52

تو پیج پشمک داشتم میگشتم عکساشو لایک میکردم

که چشم مبارکمان به این چت ها افتاد

من فقط میتونم سکوت کنم:-//



+یکی از نشانه های بلغم اینه که مثه سیرابی میشینی ی جا

حوصله ی هیچی رو هم نداری بعد اوج فعالیتتم اینه که مثه خرس تنبل سینه خیز از اتاق بری تو هال

باز از هال بری تو اتاق

صبح گودزیلامون میگه کم کم داری خزه در میاری دیگه:-/

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 8:52

تابحال کسیو دیدین شوشتر رو شو_شُتُر بخونه؟!

ندیدین؟! اشکالنداره الان قشنگ منو ببینین:-/

من کیلی نتوانس فارسی اسپیک کرد برای اونه :-/


+روزای تعطیل که پسربچه ی همسایمون خونمونه و با الین بازی میکنه

ثانیه ای صد بار خدامو شکر میکنم که بهم برادر نداده

وگرنه الان به جرم قتل تو زندان داشتم چوب خط میزدم:-/


پ.ن(کاملا بیربطانه): هیچ وقت به قیافه ی یک پسر با عینک دودی اعتماد نکنین

لامصب ده تن ارایش جلوش کم میاره :-/

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 8:52

دیروز صبح ساعت ۵ خاله و دخی خاله از تهران رسیدن فقط یک ساعت خوابیدن از ساعت ۶ صبح این دخی خاله جان شروع کرد به حرف زدن تا ۲.۵ نصفه شبه فرداش:-/ ساعت ۲ بامداد بود هنوز داشت از ماجراهای خودشو میم(شوهرش) میگفت مادرجان که همچون یک خاله ی مهربان داشتن با دقت گوش میکردن کمی اونورتر پدرجان روی مبل تکی نشسته بودن دستشون زیر چونشون با لبخند و چشای بسته هر چند دیقه کله ای تکون میدادن چرت میزدن اونورتر خاله جان بودن که خوب عادت داشتن خیلی ریلکس لم داده بودن تی وی میدیدن اینور خوده دخی خاله بود که با آبو تاب دستاشو تکون میداد تعریف میکرد(ینی یک اپسیلون هم انرژی ش تحلیل نرفته بود) کنارش بنده بودم که نشسته زل زده بودم به دوربین رو بهروم الین هم که تو گوشاش پنبه کرده بود با گوشیش بازی میکرد ساعت ۲:۰۱ بود که ساکت شد همه خوشحال ازینکه حرفاش تموم شده با ذوق بلند شدیم بریم بخوابیم که یهو گفت اهااااا یادم اومد خاله رفته بودیم... یعنی به معنای واقعیِ کلمه پنچر شدیم ساعت دوو نیم به دهنش چسب زدیم بردیمش تو اتاق درم قفل کردیم تا خوابید:-/ ولی خوب ساعت۶ صبح باز با صدای خوش آهنگش(!!!:/) از خواب بیدار شدیم هن

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

″داروخانه″ پیرمرد: اقای دکتر شیاف هم به من بدین (آوردن بسته ی شیاف و دادن به پیرمرد) پیرمرد نگاهی به بسته کرد ناگهان صورتش در هم فرو رفت گفت: نه نه ازین فلزیاش نمیخوام ، پلاستیکی ندارین؟! ازونا بدین دکتر با تعجب کمی به پیرمرد نگاه کردو گفت: پدرجان این که فلزی نیست پیرمرد: نه نه این فلزیه زخم میکنه بدنو من ازینا نمیخوام دکتر: مگه چجوری شما استفاده میکنینش؟!o_O پیرمرد : این دور تا دور قرصو میبریم استفاده ش میکنیم فقط این کناره هاش تیزه بدنو میبره اذیت میشم اگه پلاستیکی دارین اونوبهم بدین جمیعا:-///// من موندم چجوری جذب میشده با آلومینیم:-///

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

صبح گوشیمو گم کردم بعد مامان از زیر سینی درش آورد فیکس نیم ساعت کل خانه به همراه خاله و دخی خاله داشتن دنبالش میگشتن منم هنگ زل زده بودم به دیوار روبه روم چون هیچی یادم نمیومد قبل از اینکه حاضر بشم چیکار میکردم و گوشیم اصلا دستم بود یا نه + با آژانس رفتیم طالقانی مامان پیاده شد بره مطب مرده حالا منتظر من آدرسمو بگم منم هنگ باز زل زدم بهش که یادم بیاد کتابخونه تو کدوم خیابون بود:-/ ادرس دادم باز یادم رفت بگم کدوم کوچه این راننده هم دو کوچه پایینتر که رفت یه دفعه از تو فکر درومدم کوچه رو دیدم گفتم واااااای دو کوچه بالاتر باید میرفتین که خوب طفلک سکته کرد همون وسط خیابون واستاد قلبشو میمالوند منم حساب کردم پیاده شدم ++کلید خونه ی مامانبزرگو باز یادم رفته بود بیارم در زدم مامانبزرگمان درو باز کردن رفتم تو دیدم دایی بابامم هست گربه اومده تو انداختمش بیرون دارن باهام روبوسی میکنن من هنوز هنگ:-/ میگن رسیدن بخیر من بیشتر تو هنگ!!!! کجا بودم مگه!!!!! +++ اومدم کتابخونه سرم پایین بازم تو فکر یهو میبینم سر کوچم درحالیکه کتابخونه پایینتر بوده ++++ چند وقته فکرم درگیر اینه که واقعا میشه منم

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

در کتابخانه آن هم تنهای تنها با شکلات های اسنیکرزمان داشتیم حال میکردیم توی اینستاهم همه ی عکسارو با حالت آی هیت یو وید اون شوهرو دوس پسرت لایک میکردیم بعدم بلند شدیم بریم بازار چون خانواده قرار بود برن منم ازینور خودمو برسونم بهشون سوار آژانس شدم طرف میگه کجا برم میگم هِندایت! یهو برگشت نگام کرد میگه کجا؟! من تابحال نشنیده بودمش!!! میشه ادرس دقیقشو بدین و بنده باز دوباره هنگ نگاش کردم گفتم عه نه اسمش این نیس واسین یادم بیاد!!! هااا انقلاب برین انقلاب طرف با حالت تو با همین وضع میخوای کنکور بدی؟! یکم نگام کرد راه افتاد فکر کنم به آژانسیا آلرژی پیدا کردم:-/ پ.ن : اگر اینستا دارین حتما پستای مهراب قاسم خانیو بخونین عالیه:-)

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

یک شب بعد نامزدیه داییم رفته بودیم شام خونه زن داییم سر سفره همه رو بهروی هم نشسته بودیم خونواده ی ما یک سمت خانواده عروس یک سمت برادر وسطیه زن داییم رو کرد به ماها شروع کرد به تعریف از خواهرش همه هم سراشون پایین بود متاثر از حرفای برادرش یک جا گفت بعدِ بابای خدابیامرزمون ندا(زن دایی) هم برامون پدر بوده هم مادر خیلی برامون زحمت کشیده و ما... یهو از اینور سفره خالم زد پشت دستش جیغ زد خااااک به سرممم عروس دو جنسه س ینی کل کوچه ساکت شد ازین خارای بیابونی از وسط سفره رد میشد همه زل زده بودن بهم که یهو شروع کردن به مسخره بازی داییم ازونور زنشو هل میداد میگفت ازم دور شو شوهر دخترخالم صداشو نازک کرده بود هعی میزد به صورتش میگفت بهم تجاوز نکنه ی وقت بزرگترا نوچ نوچ میکردن بین انگشتای نشانه و شستشونو گاز میگرفتنو استغفرالله میگفتن حالا خونواده عروس با دهن باز زل زدن به ما:-/ برادر عروس با چشای بیرون زدهو دهن باز یکم نگاه اینور کرد گفت دیوونه این بخدا نمیشه دو کلمه جدی باهاتوت حرف زد اینو که گفت خانواده ی عروس هم زدن زیرخنده کلا فضا از حالت معنوی درومد:-/

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

خدا از خلقت هرکس هدفی داره

هدف از خلقت من چی بوده دقیقا!!! وقتی اینقدر بیخودم


برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

از اثرات زیست خواندن + گوشیاتونو چپکی کنین عکسه رو سه بار روتیت و ادیت کردم بازم اینجوری شد:-/ پفتلِ بز:-/ ++حس میکنم دیگه دارم کتابارو بالا میارم ای ایشالله خدا بزنه اون دکمه ی استرسمونو بپوکونه خلاص شیم کوفتی بدبختمون کرد:-/ بچه ها کارشناسیشونو گرفتن نصفشونم رفتن سر خونه زندگیشون اونوق من باید اینجا خر بزنم مثه بز کتابارو بجوم که پزشکی کوفتیو بیارم برم جون دو تا بدبخته از همه جا بیخبرو نجات بدم البته اگه نجات بدم اشتباهی نزنم بکشمشون:-/ +++دلم میخواد یکوبلاگ توپ پیدا کنم برای خوندن عاشق خوندن داستان زندگیو روزانه نویسیای یک وبلاگ نویسم(فضولم خودتی) دوتا رو داشتم که وبشونو بستن حالا انگار یک چیزی توی دنبال شده هام کم دارم

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

عاشق ویولن زدنم ولی ویولن زدن خشکو خالی نمیچسبه موهای لخت بلند میخواد با یک ساحل کنار دریا و یک باد ملایم که موهاتو موقع نواختن به رقص در بیاره البته یک پیراهن بلندم میخواد ولی ازونجایی که بنده در کویر زندگی میکنم و دو چوکله اُو هم پیدا نِمِشو چه برسه به دریا همچنین باید این راهم در نظر داشت که اینجا ایرانه نه جزایر هاوایی و از طرفی موهای سیم تلفنی ای هم دارم از خیر ویولون گذشته و به ادامه ی زندگی خود میپردازیم +همیشه دلم میخواست راه پدربزرگمو ادامه بدم یک پزشک خوب باشم مثل باباجلیلم یک ویولن زن خوب بشم مثل بابا جلیلم یک ادم محترم و مهربون که با گذشت سی سال نبودنش بازم با یادش اشک تو چشم همه جمع میشهو به خوبی ازش یاد میکنن ++تابحال شده ندیده عاشق بشین! ندیده عاشقشم...

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

امروز تو کتابخونه تنها نشسته بودم درس میخوندم یکی وارد شد معلوم بود زیاد حال خوشی نداره ی نیم ساعتی گذشت یهو یک صدای بدی شد بعدم صدای کتلت شدن یکی!!! سرمو بلند کردم دیدم دختره کف زمین پَلاره! سریع رفتم بالا سرش رنگش پریده بود منم هنگ حالا خوبه نمرد چون یک ربع فقط داشتم نگاش میکردم تا ویندوزم بیاد بالا(با همین روحیه ی خوشگلم میخوام پزشکم بشم :دی) بدو رفتم یکی از خانمارو صدا کردم اومده بالا سرش قشنگ دقو دلیای زندگیشو سر بدبخ خالی کرد هعی میزدش که مثلا بهوش بیاد:-/ یهو برگشت میگه بیا کلیدو بگیر برو از ابدارخونه اب قند بیار براش ضعف کرده یکم نگاه کلیدش کردم یکم نگا خودش :-/ کلید نبود که دسته کلید دزدا بود ینی اگه قرار بود برم درو باز کنم خودشم فسیل شده بود چ برسه به اون دختره:-/ کلیدو نشونم داد سریع رفتم اب قند ریختم تو هم با قاشق بزرگ تند تند بهم میزدم که خوب سه چهارم اب قندا پاچید اینور اونور بدو رفتم لیوانو کردم تو حلقش هول شده بودم خو:-/ خانمه لیوانو کشید چپ چپی نگام کرد میگه : میخوای چاقوبدم بکشش خیالت راحت شه:-/ نگا دختره کردم دیدم یه چششو گرفته اهو ناله میکنه کل هیکلشم اب قندیه از

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

شاید تنها دلیلی که میرم مطبپیش مامان همینا باشن اولش خیلی چندشن ولی وقتی خونو میمکن اونقد توپولوعو کوپولو و گوگولی مییشن بعد وقتیم سیر میشن خودشونو ول میکنن قل قل میخورن البته بخاطر مسائل بهداشتی ما مجبوریم بعد از سیر شدنشون روشون نمک بریزیم و ...خدا بیامرزتشون ولی اگه فرد بخواد میتونه زالوشو برای خودش ببره و بعد از دو ماه دوباره ازشون استفاده کنه یکی از اقوام بهش گفتم بعد دو هفته عکسشو برام بفرسته تا نتیجه ی کارو به اشتراک بذاریم و خوب خودمم فکر نمیکردم اینقدر سریع و خوب جواب بده +این برای جوش روی گونه انداختن(اون دو تا جوشیکهمیبینین در عکس سمت چپ رد گاز زالوهاس و جوش نیست) برای سیاتیک ، بیمارانی که سکته مغزی کردن ، دیسک کمر ، زانو درد ، واریس(اینو هم دیدم پای خانم قلمبه شده بود اصلا مادرجان که گذاشتن بعدش اثر واریس محو شده بود و زیاد تو چشم نمیزد) خلاااصه بگم بهتون که ممکنه چندشن ولی ناجور مفیدن:دی

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: شنبه 7 اسفند 1395 ساعت: 23:41

صفحه بندی